خرید بک لینک
نشسته ام پشت میز تا درس بخوانم . یکشنبه اولین امتحان . اما هر چه بیشتر میخوانم کمتر در ذهنم میماند . گاهی انقدر مطلب برایم تازه است ، گویی اصلا نخواندمش . و این حکایت از ذهن مشغوش و پر مشغله این روزهای من است . فشارهایی که از چپ و راست بر روح و روانم نشانه گرفته شده اند . فشار مالی و پاس نشدن چک شهریه و اضطراب وضعیت روز امتحان یک طرف ، فشار روحی هم این روزها اضافه شده . و هیچ چیز غیر قابل تحمل تر از همین فشارهای روحی نیست . گریزی ازشان نیست وقتی ذهنت را نشانه میگیرد . راه فراری نمیماند . هر جور میکنم نمی شود که نمی شود . ذهن همچون باغبانی قهار بیل میزند هر آنچه در روزهای دور بوده و گذشته

برچسب: بارون,هواتو,داره, نویسنده: هستی رضاپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:23

دوست دارم یک روز صبح از خواب بیدار شوم و همه ی این روزهایی که بر ما گذشته فقط یک خواب ، یک کابوس بد بوده باشد. چشمهایم را بگشایم ، نفسی عمیق بکشم و لبخندی بزنم از سر شکر که کابوسی بیش نبوده است ! اما افسوس از این خیال خام ... روزهای سخت و جانکاهی بر ما میگذرد . و زمانی برای من جانکاه تر و غیر قابل تحمل تر می شود که علی را سخت ناامید و مستاصل میبینم . بدترین روزهایم همین روزهاست که غم و ماتم تمام وجودش را گرفته . وقتی از خدا هم نا امید میشود . و من تنم یخ میکند وقتی او را اینگونه میبینم . وقتی حالش خوب است ، وقتی هنوز امید دارد ، میخندد دلم مثل یک کوه به او قرص است . انگار نه انگار وضعیتما

برچسب: حالم,است, نویسنده: هستی رضاپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:23

و بلاخره امسال عید هم راهی سفر شدیم .

علی همه زورش زد تو این شرایط داغون تا اسباب سفر را فراهم کنه که موفق هم شد .

اما من اصلا دلم به سفر نیست . هیچ ذوقی برای رفتن ندارم .

اصلا بار سفر رو هم نبستم . حتی به چیزهایی که باید بردارم هم فکر نکردم .

دلم میخواست میتونستم یه دل سیر با مشاورم حرف میزدم . گریه میکردم و آروم میشدم .

گاهی واقعا از زندگی سیر و خسته میشم .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 21:46 توسط رها |

برچسب: نوروز, نویسنده: هستی رضاپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:23

روز جمعه است و حوالی عصر . در اوایل مرداد ماه گرم و بی حال کننده به سر میبریم . پشت لپ تاپ پدر نشسته و کارهای پایان نامه ام را انجام می دادم که ناگهان دلم برای بلاگفا آمدن تنگ شد ، لذا پنجره های صفحه کارم را بسته و پنجره گوگل و سپس بلاگفا را باز کردم . دلم قنج رفت از دیدن دوباره صفحه بلاگفا . بدون آنکه روزهای گذشته را ورق بزنم صفحه جدید را برای نوشتن باز کردم . اگرچه خوب می دانم چیزهایی را که قبلا نوشته ام همه اش پر از یاس و ناامیدی است و گله و شکایت دارد . خوشحالم که اکنون با وجود همان مشکلات و چه بسا فراتر و پیچیده تر ،اکنون حالم خوش است . کنار آمدن با آنها را یاذ گرفته ام . یاذگرفتم که

برچسب: زندگی,جدید, نویسنده: هستی رضاپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:23

صفحه بندی